با هم سینما میرفتیم. با هم آهنگ گوش میدادیم، تو لپ تاپ زاقارتت فیلم میدیدیم. ولخرجی میکردیم، با اینکه میدونستیم بعدش باید بدبختی بکشیم. تو سگدونی ای که اجاره کرده بودی شبهای زمستون سگ لرز میزدیم. ظرفهای غذا رو هم تلنبار میشدن، لباسها و وسایل همه جا پخش و پلا بودن ولی به یه ورمون هم نبود. رو دیوار عکس هیچکاک بود و همفری بوگارت. راه میرفتیم تو مسیرهای همیشگی و از بدبختیامون حرف میزدیم. راه میرفتیم تو مسیرهای همیشگی و هیچ حرفی نمیزدیم. حالا راه میرم تو مسیرهای غیر همیشگی و هیچ غلطی نمیکنم. زنگ میزنی و میگی دلم واسه خنده های کسشرت تنگ شده و من نمیگم که منم د...
ادامه مطلب