همکارانم آدمهای خوبی هستند. ما زمان زیادی را در روز با هم میگذرانیم ولی من زیاد با آنها حرف نمیزنم. موقع صحبت کردن هم به چشمهایشان نگاه نمیکنم. معمولاً پایین و یا اندکی به سمت راست یا چپ را. و یا مثلاً درگیر هستم و مانیتور را. همکارانم آدمهای خوبی هستند ولی گاهی از درون میخواهم هیچ حرفی نزنند. خفه شوند اصلاً. سکوت باشد و کارشان را بکنند. ولع حرف زدن درباره چیزهای بیاهمیت دارند. همکارانم آدمهای خوبی هستند ولی من علاقهای ندارم که بیش از حد به آنها نزدیک شوم. و حدِ من یعنی خیلی دور. یعنی سلام، صبح بخیر، چگونهای و خداحافظ. یعنی دو سه جمله موقع نهار شاید. یعنی چرا وقتی واقعاً کار مهمی با هم نداریم باید حرف بزنیم. یعنی من فقط با خواهرم زیاد و الکی حرف میزنم. زیاد و الکی ولی در عین حال هوشمندانه. هوشمندیای که در لحظه شکل میگیرد. یاوههای بی پایان ولی فکر شده و قشنگ. مزخرفاتی که به اندازه یک عمر فرصت قوام آمدن داشتهاند.
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور