خرید بک لینک

حس میکنم همه چیز رو گفتم (گفتهام). به معنای واقعی کلمه چیزی نمونده. نمیدونم اگه یه سری چیزها رو تجربه کرده بودم یا به بعضی چیزها رسیده بودم باز هم همین حس رو داشتم یا نه. نمیتونم درک کنم که انگیزه آدمها از انجام اعمالشون چیه. تنها نیروی محرکی که میتونم درکش کنم تلاش برای بقاست. بقیهاش ادا و اطوار به نظر میاد. خودم رو هم درک نمیکنم گاهی. حرفِ درست و حسابیای با کسی ندارم. اصلاً نمیدونم حرف درست و حسابیای وجود داره یا نه. اغلب اوقات نمیدونم باید چی گفت. مخصوصاً نمیدونم «اختیار دارین» رو کِی میگن. دوست دارم بدونم دغدغه آدمها و اولویتهاشون چیه. نه که خیلی دوست داشته باشم یا بخوام تلاشی بکنم در جهت این دونستن. دغدغه و اولویتهای خودم رو هم نمیدونم البته. چرا یه نفر از یکی دیگه خوشش میاد. چی میشه که مردم عاشق هم میشن. آیا ما اسیر هورمونها هستیم فقط؟ دام طبیعت برای کشاندن مخلوقات به تولید مثل؟ همین چیزها رو اگه یه جا بخونم میگم که چی. چه نوشته بی سر و ته و چرتی. واقعاً کی اینا رو نوشته؟ خوابم میاد.

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:50

صفحه بندی