خرید بک لینک
گردن و چونهاش رو با یه شال بافتنی پوشونده بود و کلاهش رو تا نزدیک ابروهاش پایین کشیده بود و با اینکه ممکنه عجیب به نظر برسه، ولی کاملاً مشخص بود که صورت و حتی سرش هیچ مویی نداره، مثل بیمارایی که شیمی درمانی کرده باشن. محوطه ترمینال خلوت بود چون تو همچین شب تاریک و سردی هیچکس بیرون نمیاد، هیچ کس هم جایی نمیره، هیچ کس هم از هیچ کس سوالی نمیپرسه، مگر اینکه مجبور باشه. و ما مجبور بودیم. جایی که بلیط میفروختن رو بهمون نشون داد با دست. همینطور که داشتیم میرفتیم خیلی آروم، جوری که صداش به زور شنیده میشد گفت: با تعاونی پنج برید، اتوبوساش خوبن. بلیط تعاونی یازده دستمون بود برای دو ساعت بعد. کاری نمیشد کرد جز ول گشتن تو خیابونای خلوت یخ زده.

صبح که رسیدیم به مقصد همینطور که داشتم خبرها رو چک میکردم دیدم که یه اتوبوس از همون مبدا و به همین مقصد رفته ته دره. همه سرنشینا مرده بودن. فکر کردم که اتوبوس تعاونی پنج بوده یعنی؟

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 18:00

صفحه بندی