کلید انداخت و درو باز کرد. اگه قرار بود یه جریان کلیشه ای و استاندارد باشه، یه پذیرایی نیمه تاریک می بود و سکوت و فنجونهای قهوه کثیف که روی میز پخش پلا هستن و زیر سیگاریِ پر و این قبیل چیزها ولی از اونجایی که قرار نیست یه جریان کلیشه ای باشه پس نه از تاریکی خبری هست و نه از تنهایی و سکوت. اصلاً نیازی به کلید انداختن هم نیست چون در چهار طاق بازه. آخه اینجا آپارتمان نیست که درها بسته باشن. اینجا یکی از این خونه های ویلایی تو محله های پر سرو صدا و پر از بچه ی پایین شهره که همیشه خدا صدای موتور و وانتی میوه فروش و اینجور چیزها توش هست. باز هم اگه قرار بود طبق کلیشه پیش بریم بعد از باز کردن در با کلید، کیفش رو پرت میکرد روی مبل و همونجاها یه گوشه ای ولو میشد. بعد پا میشد میرفت یه چیزی درست میکرد واسه خوردن و و یه چیز بی اهمیتی هم میذاشت واسه دیدن. از این چیزهایی که میشه حین غذا خوردن هم دیدشون، از این چیزهای بی اهمیت دیگه. ولی خب گفتیم که قرار نیست استاندارد باشه. واسه همین مامانش رو میبینه که نشسته رو زمین و داره سبزی پاک میکنه. چون اونا میشینن رو زمین و سبزی پاک میکنن. یه سلام با لحن مسخره به مامانش میده ولی از درون اصلاً حالش خوب نیست ولی نمیخواد مامانش بدونه که از درون حالش خوب نیست، چون مامانش ناراحت میشه وقتی میبینه این از درون حالش خوب نیست و این اصلاً دوست نداره که ببینه مامانش ناراحته چونکه این از درون حالش خوب نیست چون این اکثر مواقع از درون حالش خوب نیست و اصلاً خوب نیست که مامانِ این اکثر مواقع ناراحت باشه. بعد یه خرده میشینه و فکر میکنه که چیکار کنه. هر چند میدونه که خیلی فرقی نمیکنه که چیکار کنه چون به هر حال ساعتها پشت سر هم رد میشن و کاری کردن با کاری نکردن توفیر زیادی نداره. اصولاً هیچ چیزی با هیچ چیز دیگه ای توفیر زیادی نداره، تنها چیزی که توفیر داره، اون هم نه خیلی زیاد ولی توفیرش ملموسه، پولدار بودن و پولدار نبودنه. و از اونجایی که این اصل در او نهادینه شده، بقیه رو نمیفهمه که یه چیزایی اینقدر واسشون مهمه. و منظورش از یه چیزایی در این موقعیت خاص، رابطه و ریلیشنشیپ و زید و عشق و دوست پسر و گرفرند و این قبیل مزخرفاته. بعد با خودش فکر میکنه که شاید هم یه چیزایی در این مزخرفات هست که اون هنوز درکشون نکرده ولی بعدتر با خودش فکر میکنه که در واقع چیز خاصی برای درک کردن وجود نداره اصولاً، اونقدر که این چیزها خنده دار و آبکی و چیپ هستن و در این مزخرفات چیزی نمیبینه جز یه داد و ستد مسخره. یه بِده بستون که در عالی ترین درجات هم فراتر از یه بِده بستون نیست. بعد فکر میکنه امروز دیگه به اندازه کافی فکر کرده و به همین خاطر میره و تو اتاقی که تا سقفش پر از آت و آشغال و کارتن و این چیزهاست و فقط به اندازه یه تخت جای خالی داره، میخوابه و قبل از خواب یاد سکانس اول رست کاترز میفته و با خودش میگه مگه میشه یه فیلم فقط یه سکانسش خوب باشه و بقیه اش نه؟
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور