خرید بک لینک
الان که دارم اینو مینویسم، چهار پنج روز از اون اتفاق مسخره که باعث شد دو شب و روز از بدترین شب و روز های زندگیم رو بگذرونم میگذره. و اگه فکر کردید که تالمات روحی و درد عشق باعث این قضیه شده، باید بگم که سخت و شدید در اشتباهید. قضیه از این قراره (هر چند نمی دونم واسه چی دارم اینجا میگمش) که به خاطر اشتباه یکی از همکارا دستم خیلی ناجور شکست.و خیلی ناجور یعنی در حد بیرون زدن استخون از پوست و اینجور مسائل.

نکته جالب اینجا بود که من خونسردترین فرد تو صحنه حادثه بودم و همونطور که دراز کشیده بودم و سعی میکردم دستم رو ثابت نگه دارم به کسایی که بالا سرم بال بال میزدن میگفتم که چه کارایی انجام بدن. و چیزایی که پیش از همه چیز نگرانشون بودم گوشیم! و چک کردن این بود که میتونم انگشتامو تکون بدم یا نه بود. بعدش خیلی آروم رو زمین دراز کشیده بودم و خونریزی دستم رو تماشا میکردم تا نیم ساعت بعد که اورژانس رسید و این داستانها.

و چرا دو شب از بدترین شبهای زندگیم رو گذروندم؟ به خاطر درد وحشتناک و آروم نشدنی دستم بعد از عمل (دو روز اول) و بیشتر از اون بودن تو جو تحمل ناپذیر و ویران کننده بیمارستان.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 21:49 توسط |

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:25

صفحه بندی