میخوام بگم که شاید تا چند وقت پیش اگه ازم میخواستن که یه سکانس از زندگیمو انتخاب کنم که تا ابد تکرار بشه، چیزی واسه انتخاب نداشتم ولی از این به بعد شاید این سکانس رو انتخاب کنم. البته قبلش بگم که ترجیح میدم هیچ انتخابی نداشته باشم و تا ابد تو خلا و سیاهی باشم تا اینکه یه انتخاب مزخرف و آبکی داشته باشم مثل بودن کنار معشوق و اینجور اراجیف.
آره، داشتم میگفتم. تنهایی نشسته بودم تو یه مغازه حلیم و آش و اینجور چیزا فروشیِ ناآشنایِ خلوت و بعد از خوردن یه کاسه عدسی، داشتم از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکردم، در حالی که استکان چای دستم بود و داشت برف میومد. و فکر میکردم که چه قشنگ و همین فقط.
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور